مجموعه اشعار زینب لیموچی

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

  • ۹۴/۰۳/۱۹
    .

.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۴ ، ۱۲:۴۹
مدیر

رفته ای...

اما ملالی نیست...

همین که پیراهن یادگاری ات هنوز بوی تنت را می دهد کافیست!

من هنوز هم بر شانه های لباست تکیه می کنم تا آرام شوم...


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۴ ، ۱۴:۱۶
زینب لیموچی

دلم سخت بی احساس شده است

شاعری بی شعر شده ام

که چیزی جز چشمانت مرا زنده نمی کند

نفس هایت را به نفس هایم قرض بده!

من با گرمای حضورت پر از بودنم...


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۲۴
زینب لیموچی

سیاهی دنیایم را پشت عینک هایم پنهان می کنم

با تظاهر لبخند می زنم

 تا مبادا حال و روزم دل نا اهلان را شاد کند...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۴ ، ۱۳:۴۲
زینب لیموچی

خسته ام...

از تمام شب هایی که بی تو به آینده سفر می کنم...

دلم بدجور هوای باتو بودن را دارد !!

شتابزده به سویم بازگرد...

روح من بدون تو با اصحاب کهف آشنای کهن است !!

می ترسم بدون تو خواب هایم بی پایان شوند...




۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۳۴
زینب لیموچی

وای به روزی که دست به قلم شوم

و در میان نوشته هایم تورا یاد نکنم!

شعرهایم چنان مرا فلک می کنند

که از نوشتن هم بیزار می شوم...


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۵۹
زینب لیموچی

تب عشق آسمانیت، مرا دیوانه می کند

عبادت تو، مرا آرام می کند

کسی نمی داند، در سرای تنهایی ام

خیالت با دلم، چه ها که نمی کند!!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۴ ، ۱۱:۱۴
زینب لیموچی

در بی قراری هایم...

مجرم تو بودی

که دلتنگت بودم!

کمی آرامتر ناآرامی هایم را آرام کن...


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۴ ، ۱۱:۰۶
زینب لیموچی

حــــرفِ رفـتـن می شــود!

فـــــــــنجان را بـَر می دارم...

داغِ داغ ســَــــــر می کِـشَـم!

تا تـو نـدانی،

ســــــوخـتـنـم... 

از رفـتـنـت بـــود یـــــا چــــــایِ داغ...


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۴ ، ۱۰:۱۱
زینب لیموچی

مــــن به جــُــنــــوب مـــی روم،

تــــــــو به شــُــــمال!

مــــن بــرای ســــــوخـتن در عــشــقــت

تــــــو بــرای ســـــــرد شـدن از عــشــقــم...


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۴ ، ۱۲:۵۶
زینب لیموچی

مرا اینگونه عاشق کن

با همان شعرهای پاک و بی ریا

که از اعماق وجودت مرا صدا می زنند

همان شعرهایی که مرا به تو زنجیر کرده اند

تا مبادا بی مهری ها دلم را سیاه کنند...


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۴ ، ۱۳:۴۰
زینب لیموچی

تو به یادم باش...

بی شک
من در چنگال دنیا هم بر فردوس برین پادشاهی خواهم کرد...


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۴ ، ۱۳:۳۴
زینب لیموچی

تو همونی که امیدی واسه فرداهام میاری

واسه روز دیدن من تو داری طاقت میاری

من چشامو بسته بودم تو به من سادگی دادی

واسه حس داشتن تو یه بغل عاطفه دادی

من هنوزم توی دنیام دارم دستاتو می گیرم

ای خدای مهربونم دارم باتو جون می گیرم

شب رسید میون چشمام، تورو دیدن شده رویام

ای دوای همه دردام، بی تو چه غم داره دنیام

دارم رو به نور می رم، رو به یه فردای دیگه

همون فردایی که بامن، داره از چشمام میگه

یه امید تازه دازم توی این دنیای تاریک

یه امید واسه نگاهم که خدا هم منو میدید...


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۴ ، ۱۲:۵۴
زینب لیموچی

مالمیر پر ز غمه وابوین خَوَردار / بادِ گرمی ز جنوب اِوِید مِنه مال

بادِ تَش بی بخدا، تَشِ غَریوی / تَشی که وَست به جونُم سی گاگِریوی

میش کال تو چپ بزن ایلُم عذادار / آ شهرام رهد به سفر دی نید غمخوار

تو نماد مردی و مردونگی مِن بختیاری / تَندیسِت طلا گِروم سی آسِماری

تو بِخَوس با افتخار ای شیر زَردُم / ایلِ مو تی به رَهته مو پُر ز دَردُم

بعدِ تو شیرونِ زرد ایان به میدون / هَمِسون سی دیدنت وابیدِن حیرون

آ شهرام تو رهدی و یادت نرهده / اسم تو تا قیامت مِن دلا مَنده

 

تقدیم به روح پاک شهید شهرام محمدی که در سانحه آتش سوزی پتروشیمی با افتخار به درجه شهادت نائل شدند.


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۴ ، ۱۰:۰۲
زینب لیموچی

امــــروز...

           دریــــــــــــــــــــــــــا...

مــرگ دسـتـه جـمـعـیِ مــــاهیــان را

                                            به چـشـم خـود دیـد...

هــمــه به دنـبـال آب مـسـمـوم در دریــــا بودنـد!

امـــا...

کسـی نـفـهـمـیـد

امـــــروز که تـنـت را به دریـــــا سپـردی،

ماهــــــــی ها...

                   خـود را قـربـانـی کـردنـد

تـا مــبادا دریـــــا

                      با شــهـــوت طـــــوفانـی اش

                                                             تــو را لـمـس کـنـد...  


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۴ ، ۱۰:۰۰
زینب لیموچی

طغیان اشک هایم را هیچ آرامشی آرام نمی کند

جز ساحل چشمانت!

چهره ات را میان هزاران دلتنگی بخاطر می آورم

تصویر خنده هایت چشمان مرا طوفانی می کند

دوریت را دلم از بر شده است!

می خواهد عذاب رفتنت را بر جانم بپوشاند...

خواب را در رویا می جویم!

چشمانم مدت هاست که با خواب غریبه اند...


۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۴ ، ۱۳:۲۳
زینب لیموچی